<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>پایگاه تخصصی معرفی شهدا...</title>
    <subtitle>هر وقت از دنیا دلت گرفت،سری به شهدا حتما بزن...</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://manahel.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-18T17:42:19+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://manahel.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>روز دهم محاصره </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/696"/>
        <published>2012-05-18T01:52:36+01:00</published>
        <updated>2012-05-18T01:52:36+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/696</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>
&amp;nbsp;
باری ما تشنگی خود را برطرف کردیم ، اما روز هشتم را کماکان در محاصره ایرانیها بودیم، اوضاع لحظه به لحظه وخیم تر می شد. بر تعداد زخمیها افزوده شده و نارضایتی در میان افراد سیر صعودی داشت . حتی چند سرباز قصد فرار بسوی ایرانیها را داشتند اما دوستان آنها بسویشان شلیک کردند و بعدها آنها فرار خود را چنین توجیه کردند که در واقع قصد فرار نداشته و تنها سیم های خاردار را آزمایش می کردند! یکی از افسران به نام شاکر حنتوش جریان قتل یک سرباز عراقی را به دست فرمانده گروهانش برایم بازگو کرد. جسد سرباز </summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/696"><![CDATA[<P align=center><IMG height=89 src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSk9IZMzmAOAAZNtcVnLmVrqiSH9yoA13xX1awmotV5Mq_LczD9NKpK_B8" width=127></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>باری ما تشنگی خود را برطرف کردیم ، اما روز هشتم را کماکان در محاصره ایرانیها بودیم، اوضاع لحظه به لحظه وخیم تر می شد. بر تعداد زخمیها افزوده شده و نارضایتی در میان افراد سیر صعودی داشت . <BR>حتی چند سرباز قصد فرار بسوی ایرانیها را داشتند اما دوستان آنها بسویشان شلیک کردند و بعدها آنها فرار خود را چنین توجیه کردند که در واقع قصد فرار نداشته و تنها سیم های خاردار را آزمایش می کردند! <BR>یکی از افسران به نام شاکر حنتوش جریان قتل یک سرباز عراقی را به دست فرمانده گروهانش برایم بازگو کرد. جسد سرباز مقتول را به همراه اسم و فامیل او که در داخل یک بطری گذاشته شده بود در محوطه به خاک سپردند . <BR></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>روز هفتم محاصره </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/695"/>
        <published>2012-05-17T02:50:03+01:00</published>
        <updated>2012-05-17T02:50:03+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/695</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>
&amp;nbsp;
باری ، توپخانه ما گلوله های خود را کورکورانه در وسط میدان نبرد شلیک می کرد . خورشید ، که تمام شب در اثر صدای گلوله ها ناآرام بود با بی میلی از مشرق طلوع کرد. با روشن شدن هوا تیراندازی بسوی مواضع ایرانیها از سر گرفته شد، من تغییر و تحولی در مواضع ایرانیها دیدم، در وهله اول فکر کردم که ایرانیها خاکریزهای خود را پس و پیش کرده اند . </summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/695"><![CDATA[<P align=center><IMG height=89 src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSk9IZMzmAOAAZNtcVnLmVrqiSH9yoA13xX1awmotV5Mq_LczD9NKpK_B8" width=127></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>باری ، توپخانه ما گلوله های خود را کورکورانه در وسط میدان نبرد شلیک می کرد . <BR>خورشید ، که تمام شب در اثر صدای گلوله ها ناآرام بود با بی میلی از مشرق طلوع کرد. با روشن شدن هوا تیراندازی بسوی مواضع ایرانیها از سر گرفته شد، من تغییر و تحولی در مواضع ایرانیها دیدم، در وهله اول فکر کردم که ایرانیها خاکریزهای خود را پس و پیش کرده اند . <BR></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>روایت فتح؛ فتح روایت </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/694"/>
        <published>2012-05-16T01:45:41+01:00</published>
        <updated>2012-05-16T01:45:41+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/694</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>روایت فتح هم نگرشی دینی و هم‌اعتقادی نسبت به جنگ داشت. سید مرتضی آوینی صریحا بیان می‌کند: «اگر این جنگ از زمره جنگ‌هایی بود که در قرون اخیر در کره زمین رخ داده من خود از اولین کسانی بودم که از نظرگاهی مخالف با جنگ فیلم می‌ساختم.
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/694"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: justify">روایت فتح هم نگرشی دینی و هم‌اعتقادی نسبت به جنگ داشت. سید مرتضی آوینی صریحا بیان می‌کند: «اگر این جنگ از زمره جنگ‌هایی بود که در قرون اخیر در کره زمین رخ داده من خود از اولین کسانی بودم که از نظرگاهی مخالف با جنگ فیلم می‌ساختم.</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify" align=center><IMG height=148 alt=alt src="http://www.sajed.ir/new/images/stories/news90/avini.JPG" width=129 align=right border=2></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شما آدم دارید </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/693"/>
        <published>2012-05-15T01:43:41+01:00</published>
        <updated>2012-05-15T01:43:41+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/693</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>
حضرت امام خیلی دقیق گوش می‌دادند و به آن كسی كه صحبت می‌كرد، خیلی با توجه نگاه می‌كردند و دیگر به كسی توجه نداشتند. یك دور كه صحبت‌های ما تمام شد، صحبت‌هایی كه همه‌اش آثار فشارها، كمبودها و یا دلالی و عذرهای عدم شروع عملیات بود، حضرت امام فرمودند:‌‌ &quot; یادتان نرود كه اگر آنها هرچه هم دارند، شما آدم دارید...</summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/693"><![CDATA[<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://manahel.mihanblog.com/" align=baseline border=0></P>
<P>حضرت امام خیلی دقیق گوش می‌دادند و به آن كسی كه صحبت می‌كرد، خیلی با توجه نگاه می‌كردند و دیگر به كسی توجه نداشتند. یك دور كه صحبت‌های ما تمام شد، صحبت‌هایی كه همه‌اش آثار فشارها، كمبودها و یا دلالی و عذرهای عدم شروع عملیات بود، حضرت امام فرمودند:‌‌ " یادتان نرود كه اگر آنها هرچه هم دارند، شما آدم دارید...</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ماجرای انگشتر شکسته و یادگاری شهید برای پدر +دستنوشته</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/691"/>
        <published>2012-05-14T04:54:28+01:00</published>
        <updated>2012-05-14T04:54:28+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/691</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>شبی همسرم، محمدرضا را در خواب می‌بیند که با دوستانش به خانه آمده‌اند، موقع رفتن، دوستان به او می‌گویند برو پدرت را بیدار کن تا تو را ببیند اما محمدرضا می‌گوید نه؛ برای او اثری از خود می‌گذارم که متوجه حضورم بشود

 </summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/691"><![CDATA[<P>شبی همسرم، محمدرضا را در خواب می‌بیند که با دوستانش به خانه آمده‌اند، موقع رفتن، دوستان به او می‌گویند برو پدرت را بیدار کن تا تو را ببیند اما محمدرضا می‌گوید نه؛ برای او اثری از خود می‌گذارم که متوجه حضورم بشود</P>
<P align=center><IMG height=100 alt=alt src="http://www.sajed.ir/new/images/stories/news90/13900905115858_PhotoA.jpg" width=100 align=right border=2></P>
<P> <BR><BR></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>از قول من به آقا سیدعلی بگویید «نفسی اگر هست فدای شما» </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/692"/>
        <published>2012-05-13T04:47:57+01:00</published>
        <updated>2012-05-13T04:47:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/692</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>
الان هم با اینکه آن چالاکی سابق را ندارم، اما همچنان سربازی آماده در رکاب رهبر عزیز و جانبازمان هستم. از قول من به ایشان بگویید: آقا سید علی عزیز «اگر نفسی از سیده تاج خانم می‌آید، برای رهبر است، ما همه چیزمان فدای رهبر است.»</summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/692"><![CDATA[<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.sajed.ir/new/images/stories/news90/13901216000245_PhotoA.jpg" align=baseline border=0></P>
<P align=center>الان هم با اینکه آن چالاکی سابق را ندارم، اما همچنان سربازی آماده در رکاب رهبر عزیز و جانبازمان هستم. از قول من به ایشان بگویید: آقا سید علی عزیز «اگر نفسی از سیده تاج خانم می‌آید، برای رهبر است، ما همه چیزمان فدای رهبر است.»</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خاطره ای از مادر شهید ابروزن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/690"/>
        <published>2012-05-07T01:07:10+01:00</published>
        <updated>2012-05-07T01:07:10+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/690</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>
بعد از انقلاب دو سالی توی مبارزه با مواد مخدر کار می کرد، تا اینکه جنگ شروع شد.
یکروز دیدم سر کار نرفته. نزدیک ظهر که شد چند تا از بچه ها و رفقایش را جمع کرد و رفتند سراب، از همانجا هم بی خبر از ما رفته بودند جبهه.
یک ماه بود که ازش خبر نداشتیم. بعد از یک ماه هم که برگشت،داخل خانه نمی آمد. به برادرانش می گفت مگر قول بدهید که بیایید جبهه تا من هم بیایم خانه.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/690"><![CDATA[<P align=center><IMG src="http://www.persianblog.ir/Avatar/463387.png?rnd=40955.3422556944"></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify" dir=rtl><SPAN style="COLOR: #cc99ff; FONT-SIZE: large"><FONT size=3>بعد از انقلاب دو سالی توی مبارزه با مواد مخدر کار می کرد، تا اینکه جنگ شروع شد.</FONT></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify" dir=rtl><SPAN style="COLOR: #cc99ff; FONT-SIZE: large"><FONT size=3>یکروز دیدم سر کار نرفته. نزدیک ظهر که شد چند تا از بچه ها و رفقایش را جمع کرد و رفتند سراب، از همانجا هم بی خبر از ما رفته بودند جبهه.</FONT></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify" dir=rtl><SPAN style="COLOR: #cc99ff; FONT-SIZE: large"><FONT size=3>یک ماه بود که ازش خبر نداشتیم. بعد از یک ماه هم که برگشت،داخل خانه نمی آمد. به برادرانش می گفت مگر قول بدهید که بیایید جبهه تا من هم بیایم خانه.</FONT></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شرطی که شهید مفقودالاثر برای بازگشت پیکرش گذاشت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/689"/>
        <published>2012-05-06T01:04:22+01:00</published>
        <updated>2012-05-06T01:04:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/689</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/689"><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 140px; HEIGHT: 140px" src="http://sepahashura.ir/sites/azsh.basij.ir/files/13910204000497_PhotoB.jpg" width=123 height=107></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سردار پابرهنه (علی چریک خمینی)، فرمانده ای که با پای برهنه درعملیات می جنگید؛(2)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/688"/>
        <published>2012-05-05T01:50:32+01:00</published>
        <updated>2012-05-05T01:50:32+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/688</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>سردارشهید سبزعلی خداداد فرمانده تیپ مالک اشتر مریوان، گردان های مسلم و انصار لشکر۲۵کربلا + تصاویر منتشرنشده و یادداشت۱۷بندی
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/688"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=" "><STRONG><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Times New Roman', serif; COLOR: rgb(6,77,234); FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><FONT color=#0000ff>سردارشهید سبزعلی خداداد فرمانده تیپ مالک اشتر مریوان، گردان های مسلم و انصار لشکر۲۵کربلا + تصاویر منتشرنشده و یادداشت۱۷بندی</FONT></SPAN></STRONG></P>
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=" " align=center><STRONG><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Times New Roman', serif; COLOR: rgb(6,77,234); FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><IMG style="WIDTH: 208px; HEIGHT: 152px" src="http://up98.org/upload/server1/02/i/9eg368g4s65h8vjibesf.jpg" width=537 height=442></SPAN></STRONG></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سردار پابرهنه (علی چریک خمینی)، فرمانده ای که با پای برهنه درعملیات می جنگید؛</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://manahel.mihanblog.com/post/685"/>
        <published>2012-05-04T01:32:16+01:00</published>
        <updated>2012-05-04T01:32:16+01:00</updated>
        <id>tag:http://manahel.mihanblog.com/post/685</id>
        <author>
            <name>هیراد کبیری</name>
        </author>
        <summary>سردارشهید سبزعلی خداداد فرمانده تیپ مالک اشتر مریوان، گردان های مسلم و انصار لشکر۲۵کربلا + تصاویر منتشرنشده و یادداشت۱۷بندی
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://manahel.mihanblog.com/post/685"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=" "><STRONG><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Times New Roman', serif; COLOR: rgb(6,77,234); FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><FONT color=#0000ff>سردارشهید سبزعلی خداداد فرمانده تیپ مالک اشتر مریوان، گردان های مسلم و انصار لشکر۲۵کربلا + تصاویر منتشرنشده و یادداشت۱۷بندی</FONT></SPAN></STRONG></P>
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=" " align=center><STRONG><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Times New Roman', serif; COLOR: rgb(6,77,234); FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><IMG style="WIDTH: 208px; HEIGHT: 152px" src="http://up98.org/upload/server1/02/i/9eg368g4s65h8vjibesf.jpg" width=537 height=442></SPAN></STRONG></P>]]></content>
    </entry>
</feed>

