نویسنده: اصغر استاد حسن معمار
مرد دست برسینه، به نردههای سبز بیمارستان تكیه داد. صورتش بیرنگ شده بود و چشمهایش پس نشسته بود.
ـ انگار باز به سراغم آمده!
چند سرفه پیاپی كرد و بر عصای لرزانش خیره شد. زن به موقع، قبل از سقوط عصا، دست به زیر بازوی او برد. مرد به سوی زن خم شد و سرش را بالا آورد. زنش یكپارچه سیاه پوش بود. مرد در نگاه او خندید. دستش را از سینه برداشت و آرام نفس كشید.
ـ بهتر شدم! شكر!
ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبیات پایداری، بصیرت،
برچسب ها: ادبیات پایداری،
نویسنده: داوود امیریان
دبستان دختران نرگس روی تپه سرسبز و کم ارتفاع قرار داشت؛ در روستای شاندرمن در نزدیکی شهر صومعهسرا. سقف مدرسه شیروانی بود و دیوارها بیشتر از بلوک سیمانی درست شده بود. یک در سبز رنگ بزرگ هم داشت. یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و هنوز معلم جدید بچههای کلاس پنجم نیامده بود. آن روز دخترها در کلاس با هم میگفتند و میخندیدند و هرچه مبصر سعی میکرد آنها را ساکت کند، نمیتوانست. در کلاس باز شد و خانم ناظم به همراه یک خانم جوان وارد کلاس شد.
ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبیات پایداری، بصیرت،
برچسب ها: ادبیات پایداری،
نوشته؛ محبوبه وحیدپور
(درباره شهید احسان حمیدی)
دوربین به دست وارد دفتر مجله میشوم، هنوز چند قدمی نرفتهام كه صدای سردبیر را از پشت سرم میشنوم.
ـ خانم محسنی! بالاخره آمدید؟
ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبیات پایداری، بصیرت،
برچسب ها: ادبیات پایداری،


