پیكر یكی از شهدا به نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پیدا كرده بودیم و هیچ پلاكی و مدركی نداشت تحویل خانوادهاش دادیم. مادر او با دیدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط میگفت: این بچه من نیست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه پارههای لباس شهید را میجست كه ناگهان چیزی توجهاش را جلب كرد. ...
ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات شهدا، پس از جنگ،
برچسب ها: شهدای تفحص،
برگشتیم و آمدیم به قرارگاه خودمان; قرار بر این شد که اطراف خطشان را بگردد و هر چه شهید یافت برایمان بیاورد. به قرارگاه که رسیدیم، مترجم گفت: «من دیگه براى ترجمه با شما نمى آیم» پرسیدیم که چى شده؟ گفت: «اون سرهنگ مرا شناخت، خانواده من توى عراقند. او آنها را اذیت مى کنه>
ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات شهدا، شهدای گمنام،
برچسب ها: شهدای تفحص،

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كردیم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط یك میدان مین وسیع رد مى شدیم. میان آن میدان، یك درخت بود كه اطراف آن را مین هاى زیادى گرفته بودند. روز یازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم یك چیزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشیبى افتاد پایین. تعجب كردم.
ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات شهدا، شهدای گمنام، پس از جنگ،
برچسب ها: شهدای تفحص،


